مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

برای دخترم

مهنا در مطب دندونپزشکی

1390/8/13 8:29
نویسنده : اعظم
857 بازدید
اشتراک گذاری

                     niniweblog.com

چهارشنبه اومدیم خونه باباجونشون ساعت 8 بود که رفتیم مطب دکتر محاوره ای برای چکاپ دندونات

منشی گفت وقت داشتین گفتم نه فقط برای چکاپ اومدیم قبلا اومدیم دندونای مهنا رو آقای دکتر ترمیم کردن گفت چون مریض ایشون هستین بشینین

آخر وقت ساعت نه نوبت ما شد اصلا فکر نمیکردم مهنا آنقدر با آرامش بره تو وقتی  خواستیم بریم تو مهنا جلو جلو رفت منشی گفت یه لحظه نرین ما وایسادیم مهنا خودش رفت تو اتاق وقتی رفتیم دکتر اومد دستش رو گرفت شروع کرد به خوش وبش کردن با مهنا مهنا انگار نه انگار  با دکتر رفت دکتر به مهنا گفت بیا میخام برات کارتون بزارم نگاه کنی بالای یونیت دندونپزشکی یه lcd بود که من گفتم مهنا موش و گربه میخاد آقای دکتر برات بزاره (کارتون محبوبت) که یه دفعه همون کارتون موش و گربه شروع شد(خدارو شکر دروغگو نشدم)

هرچی دکتر بهت میگفت گوش میکردی دکتر دندونات رو جرمگیری کرد بعد دید خیلی حرف گوش کن هستی برات فلورایدتراپی هم کرد گفت هر چهارماه یه دفعه ببرین براش این کارو بکنن  تا چند روز تو دهان بچه دیگه میکروب وجود نداره و این کار پوسیدگی دندان رو خیلی کم میکنه

میخاستیم بیام بیرون دیدیم مهنا رفت جلوی دکتر ،دکتر یادش اومد به مهنا جایزه نداده به دستیارش گفت یه بادکنک آورد براش اولین باری که اومدیم مطب اردیبهشت بود دکتر بادکنک داده بود به مهنا قربون هوشت برم که هنوز یادت بود

      niniweblog.com

 

 

            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

             دندانپزشکی

 

فکر کنم آخرای اردیبهشت روز پنجشنبه  بود که دندونای خوشگلت رو آقای دکتر محاوره ای تو کلینیک ارم ترمیم کرد چون کوچولویی مجبور شد بیهوشت کنه حدود 3 ساعت تو اتاق عمل بودی 

خیلی به هوش اومدنت راحت بود آخه یکی از مامانای نینی سایتی میگفت دخترش بعد عمل ترمیم خیلی وحشتناک به هوش اومده ولی تو خیلی راحت انگار از خواب بیدار شدی از آقای دکتر رضایی که دکتر بیهوشیت بود خیلی ممنونیم

ولی وقتی چشمت به سرم دستت افتاد یه دفعه عصبانی شدی شروع کردی به گریه کردن  که اینو وردارین

گفتن باید ادرار کنی تا اجازه ترخیص بدن  ولی تا ساعت 9 شب خبری نشد آخرش همینجوری رضایت دادیم برگشتیم خونه باباجون یادم رفت بگم من و بابایی و مامان جون همراهت بودیم

 

niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد