دختر مهربون
.gif)
اوایل مهر امسال بود که که وقتی با بابایی رفته بودیم بیرون یه تابلو اول خیابون فردوسی دیدم که نوشته آموزش قرآن برای تمام سنین فردا صبحش من و مهنا راه افتادیم بریم اونجا ثبت نام .خیلی وقت بود دنبال یه مهد قرآن برای مهنا میگشتم. پیاده رفتیم یه مدرسه پسرونه بود که گفتن فقط برای بچه های خودمون داریم (نفهمیدم اگه برای بچه های خودشون بود دیگه چرا بیرون تابلو زده بودن)
یکی از مربیاشون آدرس یه مهد قرآن توی چهار راه نادری رو داد دوباره پیاده اومدیم مهنا دیگه خسته شده بود بغلش کردم چون خودش خسته شده بود احساس میکرد منهم خسته شدم بند کیفمو نگه داشته بود تا خسته نشم فکر میکرد خودش کیفو داره میاره
یه کم که رفتیم داشتی بامن حرف میزد برگشت نگام کرد دید آفتاب توی صورتمه دست کوچولوش رو به صورت سایبون گذاشت روی پیشونیم انقدر هیجانزده شده بودم مهنا هم فهمید وهمینطور برام نگه داشت گفتم مامان دست کوچولوت خسته میشه گفت
.gif)
مباظب چشمتم مامان
.gif)
وای خدای من فرشته کوچولوی دوست داشتنی من چقدر مهربونه خدایا ممنونم که افتخار مادر بودن رو به من دادی تا این لحظه های زیبارو درک کنم خدایا هزاران بار شکرت
.gif)


دختر مهربون
