دختر شاعرم
سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم
فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی
ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی مامان به خدا نخواب
گفتم بیدارم چشامو بستم بعد صداتو خیلی آروم و شاعرانه کردی شروع کردی برام شعر خوندن .....:
مامان نازنینم... رو سرمن باش.. گل باش... خیلی دوستت دارم... بیدار باش
این جمله ها رو چند بار برای من تکرار کردی رو ابرا بودم میخاستم بغلت کنم با تمام وجود بوست کنم
ولی دلم نمیومد شعرتو قطع کنم کاش میتونستم اون لحظه صدای قشنگتو ضبط کنم


دختر شاعرم 


