دختر شاعرم
سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی ...
نویسنده :
اعظم
18:01










