مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

برای دخترم

دختر شاعرم

                    سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم  هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی ...
12 آبان 1390

مهنا در شمال

    پنجشنبه و جمعه شمال بودیم با باباجون و مامان جون و دائی و عمو زنعمو بیشتر قصدمون خرید برنج بود رفتیم یکی از روستاهای شفت که هرسال میریم چه بارونی میومد از چند روز پیش مهنا منتظر بود   ...
10 آبان 1390

بغض

    وقتی دنیا اومدی همون لحظه اول هم همین حالتو داشتی بغض کرده بودی     ...
10 آبان 1390

آش دندونی در ششمین ماهگرد تولدت

    ما یه کم زود آش دندونی برات درست کردیم احساس کردیم که دندونت داره در میاد مامان جون گفت آش درست کنیم راحت دربیاد اما اولین صدف خوشکلت دقیقا یک ماه بعد دیدیه شد   ...
10 آبان 1390

تولد دو سالگیت مبارک

    بقیه عکسها در ادامه مطالب......                                        از راست به چپ محدثه ،نازنین زهرا ،مهنا ،ستایش ، علی تولدت رو جمعه ٢٩ بهمن گرفتیم روز ٢٦ بهمن خونه باباجونشون بودیم من و تو روی تخت خوابیده بودیم نفهمیدم کی بیدار شدی ولی یه دفعه دیدم داری با زحمت میای بالای تخت اومدی کنارم خابیدی گفتی ایش کردم یه دفعه ترسیدم فکر کردم روی تخت کردی پاشدم شروع کردم روی تخت دنبال جای خیس گشتن گفتی مامان تو توالتم...
29 بهمن 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد