مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

برای دخترم

ماشاله سرو زبون

دیروز سر صبحونه مهنا چه قشقرقی به پا کرد گفت امروز میخام فقط عسل بخورم (همیشه نیمرو میخوره )عسل آوردم گفت موم نداشته باشه زیاد موم نداره اونهم کاملا با عسل مخلوطه نشستم جدا کردم از وقت صبحونه هم گذشته بود گشنش شده بود شروع کرد به گریه زاری  منهم محلش ندادم صبحونه محمدمهدی رو دادم  بابام زنگ زد داشت براش تعریف میکرد که من امروز هوس کردم عسل بخورم مامان با موم آورده من مومشو دوست دارما ولی امروز میلشو نداشتم موم بخورم ... فقط میلم به عسل بود کلا خیلی سر زبون داره برعکس خودم  و باباش  
27 شهريور 1392

داداشی دنیا اومد هورررررررررررا

١٥ تیر 91 مصادف با روز نیمه شعبان ساعت 30/7 صبح داداش کوچولومون دنیا اومد   قربون دختر گلم بشم با چه عشقی به داداش کوچولوش نگاه میکرد قربون دستای نازش بشم خیلی خوشحال بود ...
17 تير 1392

آخ جون یه داداشی

بعد تقریبا دوسال اومدیم توی آبان ٩٠ یه شوک بزرگ به ما وارد شد فهمیدیم یه نینی دیگه توی راهه بابات که خیلی شوکه شد عزیزم خدا خواسته بود من خیلی دوست داشتم یه بچه دیگه داشته باشیم فکر میکردم تو خیلی تنها هستی از ته دل میخاستم خدا هم خواسته منو خواست و اجابت کرد چون بابات محال بود قبول کنه ولی بعد .... خلاصه بگذریم خیلی زود به دختر گلمون گفتیم تقریبا توی ماه سوم فهمیدی عزیزم انتظار برای دختر سه ساله خیلی سخته انهم 6 ماه همش میگفتی چرا آجی دنیا نمیاد وقتی هم که فهمیدیم پسره فورا براش اسم گذاشتی :محمدامین....نمیدونم از کجا پیدا کردی خیلی هم روش مصمم بودی هر کی میپرسید اسم داداشت چیه زود میگفتی ...محمدامین
17 تير 1392

تولد 3 سالگی دختر گلم

دختر گلم تولدت مبارک ایشاله 100 سال نه 1000 سال زنده باشی عزیزم خیلی دوستت دارم تو همه وجود منی عزیزم هیچوقت تصورش رو هم نمیکردم عشق به این بی نهایت هم وجود داشته باشه  معذرت میخوام که اینقدر دیر به دیر میام وبلاگت رو آپ میکنم  عزیزم دیگه مامان سنگین شدم خیلی سختمه تا یکماه و نیم دیگه هم نی نی جدیدمون از راه میرسه .. درمورد تولدت هم جونم برات بگه که دو روز جشن گرفتیم هم پنجشنبه هم جمعه.....عکساش رو هم چند تا تو وبلاگت میزارم....   اینجا مهمونی شب هست که خونوادگی بود اینهم گوشه ای از تزئینات  نمیدونم چرا هر سال یادم میره از میز غذا و تزئیناتش عکس بگیرم .. ...
5 خرداد 1391

کتاب و قصه

انقدر به کتاب علاقه داری که تمام روز هم اگه برات کتاب بخونم خسته نمیشی از هشت نه ماهگی علاقه نشون دادی به کتاب هرجا میدی میرفتی سراغش  منهم برات میخوندم  واقعا عاشق کتابات هستی وقتی فروشگاه یا کتاب فروشی میریم سریع میری سراغ قفسه کتابها از هر کتاب داستان یکی برمیداری حدود یکسال پیش بود که  توی فروشگاه شهروند کلی کتاب برداشتی موقع حساب کردن من نصفشو برگردوندم گذاشتم سرجاش... وقتی توی خونه کتابا رو نگاه میکردی فهمیدی بعضیهارو که برداشتی نیست عصبانی شدی همه کتابام نیست بقیش چی شده ... ما از خنده غش کردیم فکر نمیکردیم انقد حواست جمع باشه خلاصه یه جوری قضیه رو جمع کردیم .   اوایل کتابهاتو گذاشته بودم توی کمد ولی وقتی اشتیاق...
12 آذر 1390

مهنا در مطب دندونپزشکی

                      چهارشنبه اومدیم خونه باباجونشون ساعت 8 بود که رفتیم مطب دکتر محاوره ای برای چکاپ دندونات منشی گفت وقت داشتین گفتم نه فقط برای چکاپ اومدیم قبلا اومدیم دندونای مهنا رو آقای دکتر ترمیم کردن گفت چون مریض ایشون هستین بشینین آخر وقت ساعت نه نوبت ما شد اصلا فکر نمیکردم مهنا آنقدر با آرامش بره تو وقتی  خواستیم بریم تو مهنا جلو جلو رفت منشی گفت یه لحظه نرین ما وایسادیم مهنا خودش رفت تو اتاق وقتی رفتیم دکتر اومد دستش رو گرفت شروع کرد به خوش وبش کردن با مهنا مهنا انگار نه انگار  با دکتر رفت دکتر به مه...
13 آبان 1390

دختر مهربون

  اوایل مهر امسال  بود که که وقتی با بابایی رفته بودیم بیرون یه تابلو اول خیابون فردوسی دیدم که نوشته آموزش قرآن برای تمام سنین فردا صبحش من و مهنا راه افتادیم بریم اونجا ثبت نام .خیلی وقت بود دنبال یه مهد قرآن برای مهنا میگشتم. پیاده رفتیم یه مدرسه پسرونه بود که گفتن فقط برای بچه های خودمون داریم (نفهمیدم اگه برای بچه های خودشون بود دیگه چرا بیرون تابلو زده بودن) یکی از مربیاشون آدرس یه مهد قرآن توی چهار راه نادری رو داد دوباره پیاده اومدیم مهنا دیگه خسته شده بود بغلش کردم  چون خودش خسته شده بود احساس میکرد منهم خسته شدم بند کیفمو نگه داشته بود تا خسته نشم فکر میکرد خودش کیفو داره میاره یه کم که رفتیم د...
13 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد