مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

برای دخترم

بازگشت به زادگاهم

هفته پیش چهارشنبه اسم مهنا رو پیش دبستانی ایمان نوشتم  به نظر مدرسه خوبیه  امروز هم رفته بودم یه شرکت خیلی بزرگ برای مصاحبه .......... معرف هم یکی از دوستای هم دانشگاهیم بود قضیه اش هم خیلی جالب بود دیروز محمدمهدی روبا علیرضا برده بودیم دکتر وقتی اومدم بیرون میخاستم زنگ بزنم به علیرضا که یه دفعه دیدمش ولی اشتباهی دستم به شماره دوستم خورده بود سریع قطع کردم ولی دوستم زنگ زد فکر کرد کارش دارم تو صحبتامون گفتم کار برام سراغ دااری تصمیم گرفتم برم سرکار گفت میخایم نیرو بگیریم فردا بیا برای مصاحبه دیشب هم جوابای ارشد اومد همینطوری الکی شرکت کرده بودم رتبم هم خوب نشده بود ولی ساعت یک نصفه شب رفتم سایت سنجش دیدم حسابداری قم قبول...
3 شهريور 1393

این روزها

خیلی دیر به دیر مینویسم  قربونشون برم هردوشون به نوعی بامزه اند دخترم با حرفها قلمبه و پسرم با کارهای بامزه اش دعوا که نگو وقتی پیش بیاد که هردو از خجالت هم درمیان نمیدونم چیکار کنم  دخترم گاهی اوقات به برادرش به چشم یه کوچولوی خرابکار نگاه میکنه ولی وقتی همبازی میشن خیلی جالبه انقدر باهم مهربونند همش همدیگرو بغل میکنن و کلی ما هم ذوق میکنیم
24 فروردين 1393

ماشاله سرو زبون

دیروز سر صبحونه مهنا چه قشقرقی به پا کرد گفت امروز میخام فقط عسل بخورم (همیشه نیمرو میخوره )عسل آوردم گفت موم نداشته باشه زیاد موم نداره اونهم کاملا با عسل مخلوطه نشستم جدا کردم از وقت صبحونه هم گذشته بود گشنش شده بود شروع کرد به گریه زاری  منهم محلش ندادم صبحونه محمدمهدی رو دادم  بابام زنگ زد داشت براش تعریف میکرد که من امروز هوس کردم عسل بخورم مامان با موم آورده من مومشو دوست دارما ولی امروز میلشو نداشتم موم بخورم ... فقط میلم به عسل بود کلا خیلی سر زبون داره برعکس خودم  و باباش  
27 شهريور 1392

داداشی دنیا اومد هورررررررررررا

١٥ تیر 91 مصادف با روز نیمه شعبان ساعت 30/7 صبح داداش کوچولومون دنیا اومد   قربون دختر گلم بشم با چه عشقی به داداش کوچولوش نگاه میکرد قربون دستای نازش بشم خیلی خوشحال بود ...
17 تير 1392

آخ جون یه داداشی

بعد تقریبا دوسال اومدیم توی آبان ٩٠ یه شوک بزرگ به ما وارد شد فهمیدیم یه نینی دیگه توی راهه بابات که خیلی شوکه شد عزیزم خدا خواسته بود من خیلی دوست داشتم یه بچه دیگه داشته باشیم فکر میکردم تو خیلی تنها هستی از ته دل میخاستم خدا هم خواسته منو خواست و اجابت کرد چون بابات محال بود قبول کنه ولی بعد .... خلاصه بگذریم خیلی زود به دختر گلمون گفتیم تقریبا توی ماه سوم فهمیدی عزیزم انتظار برای دختر سه ساله خیلی سخته انهم 6 ماه همش میگفتی چرا آجی دنیا نمیاد وقتی هم که فهمیدیم پسره فورا براش اسم گذاشتی :محمدامین....نمیدونم از کجا پیدا کردی خیلی هم روش مصمم بودی هر کی میپرسید اسم داداشت چیه زود میگفتی ...محمدامین
17 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد