مهنامهنا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

برای دخترم

تولد 3 سالگی دختر گلم

دختر گلم تولدت مبارک ایشاله 100 سال نه 1000 سال زنده باشی عزیزم خیلی دوستت دارم تو همه وجود منی عزیزم هیچوقت تصورش رو هم نمیکردم عشق به این بی نهایت هم وجود داشته باشه  معذرت میخوام که اینقدر دیر به دیر میام وبلاگت رو آپ میکنم  عزیزم دیگه مامان سنگین شدم خیلی سختمه تا یکماه و نیم دیگه هم نی نی جدیدمون از راه میرسه .. درمورد تولدت هم جونم برات بگه که دو روز جشن گرفتیم هم پنجشنبه هم جمعه.....عکساش رو هم چند تا تو وبلاگت میزارم....   اینجا مهمونی شب هست که خونوادگی بود اینهم گوشه ای از تزئینات  نمیدونم چرا هر سال یادم میره از میز غذا و تزئیناتش عکس بگیرم .. ...
5 خرداد 1391

کتاب و قصه

انقدر به کتاب علاقه داری که تمام روز هم اگه برات کتاب بخونم خسته نمیشی از هشت نه ماهگی علاقه نشون دادی به کتاب هرجا میدی میرفتی سراغش  منهم برات میخوندم  واقعا عاشق کتابات هستی وقتی فروشگاه یا کتاب فروشی میریم سریع میری سراغ قفسه کتابها از هر کتاب داستان یکی برمیداری حدود یکسال پیش بود که  توی فروشگاه شهروند کلی کتاب برداشتی موقع حساب کردن من نصفشو برگردوندم گذاشتم سرجاش... وقتی توی خونه کتابا رو نگاه میکردی فهمیدی بعضیهارو که برداشتی نیست عصبانی شدی همه کتابام نیست بقیش چی شده ... ما از خنده غش کردیم فکر نمیکردیم انقد حواست جمع باشه خلاصه یه جوری قضیه رو جمع کردیم .   اوایل کتابهاتو گذاشته بودم توی کمد ولی وقتی اشتیاق...
12 آذر 1390

مهنا در مطب دندونپزشکی

                      چهارشنبه اومدیم خونه باباجونشون ساعت 8 بود که رفتیم مطب دکتر محاوره ای برای چکاپ دندونات منشی گفت وقت داشتین گفتم نه فقط برای چکاپ اومدیم قبلا اومدیم دندونای مهنا رو آقای دکتر ترمیم کردن گفت چون مریض ایشون هستین بشینین آخر وقت ساعت نه نوبت ما شد اصلا فکر نمیکردم مهنا آنقدر با آرامش بره تو وقتی  خواستیم بریم تو مهنا جلو جلو رفت منشی گفت یه لحظه نرین ما وایسادیم مهنا خودش رفت تو اتاق وقتی رفتیم دکتر اومد دستش رو گرفت شروع کرد به خوش وبش کردن با مهنا مهنا انگار نه انگار  با دکتر رفت دکتر به مه...
13 آبان 1390

دختر مهربون

  اوایل مهر امسال  بود که که وقتی با بابایی رفته بودیم بیرون یه تابلو اول خیابون فردوسی دیدم که نوشته آموزش قرآن برای تمام سنین فردا صبحش من و مهنا راه افتادیم بریم اونجا ثبت نام .خیلی وقت بود دنبال یه مهد قرآن برای مهنا میگشتم. پیاده رفتیم یه مدرسه پسرونه بود که گفتن فقط برای بچه های خودمون داریم (نفهمیدم اگه برای بچه های خودشون بود دیگه چرا بیرون تابلو زده بودن) یکی از مربیاشون آدرس یه مهد قرآن توی چهار راه نادری رو داد دوباره پیاده اومدیم مهنا دیگه خسته شده بود بغلش کردم  چون خودش خسته شده بود احساس میکرد منهم خسته شدم بند کیفمو نگه داشته بود تا خسته نشم فکر میکرد خودش کیفو داره میاره یه کم که رفتیم د...
13 آبان 1390

دختر شاعرم

                    سه شنبه مهمون داشتیم برای شام عمو رضا حسین عمو با زن عموها ومامان بزرگ و بابا بزرگ تو انقدر خوشحال بودی که حسابی خونه رو به هم ریختی هرچی عروسک و اسباب بازی داشتی براشون آورده بودی بعد رفتنشون من بیدار بودم کارارو کردم فردا صبحش هم تو زود بیدار شدی وقتی بیدار میشی اول باید منو از تخت پایین بیاری در گوشم میگی مامان بیدار شو صبح شده هوا روشن شده صبونه نخوردیم  هر روز با این حرفا منو بیدار میکنی هرچقد هم اتاق تاریک باشه برای ساعت هفت ونیم بیدار میشی ظهر من دیگه خوابم گرفته بود چشامو بستم اومدی زیر گوشم هی میگفتی ...
12 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد